حال همه ی ما خوب است ولی تو باور مکن

Monday, January 29, 2007

عاشورا

عاشورا اینجاست.امروز.چشمها را باز کنید اگر اشک امانتان بدهد؟؟؟

Thursday, December 21, 2006

زمستان

روایت روزهای رفته را اینک از گلوگاه زمستان من شنیدم
چه تلخ
چه سیال
دشنام زمستان را با تمام نفس هایم شنیدم
پاییز را بی غزل سر کردیم
و در تمامی ایستگاه های جنون یگانه بیگانگان ما
تا اینجا که فریاد زدم:آهای در مجاری من مایع سرد انفصال جاری است
تنها زمستان غریبانه به داد قبرهای تنگ خاطره رسید
و قدردانی من یک آه سردغلیظ بود
چشم باز می کنم: دوباره طلوع دوباره گشایش
بر سر سکوت من چه آمد؟ آن روز که شتابان از مسلخ احساس گریختم.
من شمعدانی هایم را قطره های گرم ادراکم را کنار اجساد پوسیده ی فردا جا گذاشتم
از پیچ و خم های آن سکون
تا حدود پست این قله به اندازه ی هزار نگاه ناطق هزار کلمه سکوت فاصله بود
و من خسته ترین مسافران اجباری این قافله هستم
من فرشته هایم را در تاریکی تردید کشتم
و حالا پیکر من فریاد می زند :
تردید ریسمان خاطرات اصیل ازلی را نیز می جود
زمستان با آن دانه های مشبک ساده طنین وحدت به جان کوچه می ریزد
چنارها چه هویت گنگی دارند
زمستان است و من تا نیمه در لجن سر غرقگی خویش را هزار بار از یاد می برم
زمستان با آن دهان های نیمه باز گداخته ی مردمانش که بی دریغ بخار اندوه می فشانند
با آن کفش های گلی خسته که دیگر پایی ندارند
و با آن خورشید شرمناک روزهای تمام ابری
زمستانم که در تناوب فصول همیشه ناگاه می آیی و من پر از نبودن خویش می شوم
آن ابروان بلند وحشی را در حوالی همین تناوب های آشفته به من باز میگردانی؟
زمستانم انجماد زبانم را تنها به خاطر همان پیمان اساطیری منجمد پذیرفتم
زمستان است و من ناگاه فریاد می زنم: من تمام شده ام
ایلیاد28/8/85
*************************************************
آنجا خدا هست و صبح های پر از دود و خنکا
و دختران ساده ی اصیل
با دستان کشیده ی مغموم
بی شک آنجا بعد از خروسخوان
شاهد رستاخیز مردمان ساده ی کوچک خواهم بود
پرتوهای شگرف جسورسرما را بر تن من رسوا خواهند نمود
و من از اصالت خاک به خاک می افتم
آنجا که از چاه های عمیقش فقط آب می تراود
آنجاست که من بارور خواهم شد و گرده هایم را بر تمام کائنات خواهم ریخت
آنجاست که گندم مفهوم ساده ی دلنشینی دارد
و من پاسخ تمام سوال هایم را تنها از آفتاب می گیرم
ایلیاد8/85

Wednesday, September 20, 2006

مرد بی صدا مرد.....

در هرم آخرین نفس های طاغی
رطوبت مسموم یک پرسش کهنه دست به دامان آخرین ثانیه های ابدی می شد
زوزه ی افشاگری در دوردست
نغمه ای مرموز
مردک عصیانگر یاغی
با همان پس مانده ی امید واهی
بی صدا از پس پرده ی اشک های غلیظ واپسین
غریوش را غریبانه سر داد
آی مردم جامانده از طغیان
مردم دوردست این حوالی
کز پس پرده ی شهوتناک محقر کلبه هاتان
لذت جاری سکوت لحظه را با ناله های پر از هرچه تمنای هوس آلوده می سازید
آی مردم خفته
مردم خسته ی خواب آلود
کز بلندای یاستان زندگی را جرات آغاز نیست
کز عبور هرزه ی چشمانتان هیچ عشق را فرصت پرواز نیست
بگذارید چند کلامی هم از آن محبوب گمگشته ی سالهای پرباران من بگویم
دیر زمانی است که ما پنجه بر دیوار سالهای نان می ساییم
دیر زمانی است که در میدانگاه بی خبری جشن رکود می گیریم
خون هزاران ساله ی اجدادمان حالا باده ی شب مستی مردان بی رویاست
دیر زمانی است که سر هر کوچه ی خواب
دم دروازه ی هر رویا
پاسبانی پست
بر دستان نحیف آرزوهای کمی ممکن
دستبند تحجر می بندد
آی مردم نادان عاقل رو
کز عمیق خوابهای هزارساله ی غفلت
چکه های خونابه ی زوال و ابتذال و درد و جنون را
بی تفاوت قطره های هرازگاهان بی دردی مدام می بینید
آی مردم بی اشک بالادست
مردم پر آه و اشک پایین دست
بی سبب پی آن خردک آسایش لرزان نگردید
نام آن محبوب محبوس قفسهای دل هاتان
نام آن نامی سالهای پر باران
نام آن ناجی وقت بی گاهان
ایمان است کز دیار بادهای سمی مشکوک رمیده است
بی رمق مرد
در سکوت واپسین انفاس مقطع
گفت: چه غریبانه به سرانجام رسید
ریزشی خشک و عبث
و چه قطعی است حقیقت در ارتفاع مرگ
چه قطعی است
85/6/19 ایلیاد

Sunday, September 03, 2006

دریافت

وقتی همه خواب بودند
در انزوای یک پرتو بی رمق
من همه چیز را بلعیدم
انگار همه چیز بی هیچ مقدمه ای در خور اصالتی خاص یافته بود
و من تمام ذرات پیچیده ی زندگی را بلعیدم
انگار آن طنین مقطع سر انجام به یک ترانه ی اسلطیری بدل شده بود
که من مبهوت صمیمیت اشیا همه چیز را بلعیدم
ذرات زنده ی جاری
ذرات زنده ی جاری
و من به یک عبارت ناب می اندیشم که تمام این خلوص شگرف را یکجا تراوش کنم
من در قلب آغازم
شبیخون احساسات مهجور جانی و من می اندیشم : ثانیه های ابدی من چه زود رنگ غربت می گیرند
این بارقه ی کبود مصنوعی چه اعترافات متنا قضی دارد
وقتی قصاوت یک ذهن محدود موهبت پرواز می شود
پروازی به وسعت تمام بغض های فراری فانی
به وسعت زمینی ترین دردهای چند سالگی
چه سبکبال میرفتم وقتی تمام رمق پریدن یک اندوه صریح و بدیهی بود
سوز یک نسیم مصنوعی زننده
و من سرانجام به ابتذال ادراک ایمان می آورم
چقدر وقتی همه چیز را می بلعم تنها هستم
85/6/8 ایلیاد

Tuesday, August 29, 2006

اولین سفرم باز آمدنم بود

تمام شد
این هم از پس ماندهی وسوسه های کهنه که همه را به حدود پست قله های روزمرگی رساندم
و حالا آنها محو اعتلای خویشتن به تماشای بزرگترین سقوط هزاره نشسته اند
تمام شد
من دیگر نفس نمی کشم
هر چه هست فقط بخارهای سمی تردید است که هویت آیینه را مخدوش کرده
بدرور ای گوهران پست شده ی ابدیت
بدرود ای حجم انبوه همه چیز
ای اشک های اسارت
و ای حسرت مقدس زندانی
که در امتداد یک آه بلند شکوه آزادی را دیوانه وار تجربه می کردی
پشت سر اندوه یک ترانه
پیش رو هیچ
هیچ
هیچ
85/5/22ایلیاد
*********************************************************************************************
مسافر رفت
امروز مسافر سال های تاریخ زده
صبح حای ساعت شماته دار
و عصرهای قرص و مسکن
مسافر شب های اخبار سراسری و نیمه شبهای کابوس
بی صدا در خواب رفت
و حتی بوی شمعدانی های اتاق بی شماره ی خویش را باقی نگذاشت
مسافر امروز وقتی همه خیال خام خوشبختی را می جویدند رفت
مسافر بی حرف
بی اشک
بی حتی نشانی از کراهت واپسین دیدار رفت
همه می دانند پاسخ آخرین پیغام رفتن است
همه می دانند رفتن یک امر صریح جاری است
هیچ کس اما طنین آن نفس های شماره دار مقطع را باور نکرد
و ما به سلامتی غروب های کسالت و جاودانگی رکود می نوشیم
می توان هر روز در حظور یک طلوع تکراریبه عظمت این پوچ نگریست
و ابلهانه گفت: امروز روز سختی خواهد بود
چقدر کار
چقدر ندای اغواگر وظایف پوشالی
و انبوه مسئولیت های خودساخته ی بی معنی
چقدر بیماری پشت بیماری
چقدر دراز شود قامت این حس لهیده که روزی نامش زندگی بود
چقدر دراز شود به موازات دروغ
به موازات رکود
به موازات سقوط
مسافر فرسوده ی خزان های ابدی وقتی می رفت
با همان لبخند افشاگر گفت خداحافظ
85/6/3 ایلیاد

Tuesday, August 15, 2006

مرگ

در انزوای تبعیدم روزگار به سر می بردم
که تو مثل یک هوشیاری ملال آور پس از یک خواب گس بعد از ظهر سر رسیدی
هنوز زنده ام
اما ردپای لزج اشیا پایان حکایت مرا در کرانه های مرگ رقم زد
و تو که از هزار فرسنگ دورتر آمده بودی
از انتهای سرخ یک بی راهه در غروب یک زندگی از دست رفته
تو آمده بودی و من هزار بار ندیدمت
تو آمده بودی حتی درروزهای غفلت معصومانه ی من تو بیشتر از من بودی
آمده بودی تا بگویی که این شهر از همان اول اسیر یک طلسم کهنه بود
و من هزار بار نشنیدمت
تو آمده بودی
و حالا با من بر سر مزارم در سوگ کودکی نشسسته ایم که می توانست صریح ترین نگاه خدا باشد
یک خطای خوشایند از خدا که فرشته ها را یکی در میان به زمین می فرستد
و یک فرجام تلخ که آدم ها یکی در میان وارد جهنم می شوند
آیا من از همان اول درون تابوتم متولد شدم؟؟ تو بگو
تو که ازانتهای سرخ یک بیراهه در غروب یک زندگی از دست رفته آمده ای
85/5/.... ایلیاد

Sunday, August 06, 2006

تمام................

از وقتی خودمو شناختم سایه ی یه چیزایی رو رو زندگیم حس کردم
یه چیزایی مثل بختک که باهات هستن می برنت هر جا که دلشون خواست
بعد انگار هیچ وقت نبودن میرن و تو تنها می مونی با بار گناهی که اصلا از تحملت تو خارجه
خورد می شی
بر میگردی و دوباره اون چیزا میان سراغت
تا جایی که یادم میاد هیچ وقت اراده ی قوی نداشتم هیچ وقت
هر چقدر هم اومدم جلو کار من نبوده خود به خود تو مسیر جلو رونده شدم انگار همیشه یکی هلت میده و تو هم ناچاری بری
این حرفا فقط واسه تخفیف این درد کشنده اس فقط واسه سبک کردن این بار گناه
و تو فکر می کنی که چقدر وجدان اخلاقیت چیز خوبیه و تو رو بیدار میکنه و تو حداقل فرقت با بقیه ی گناهکارا اینه که حالا پشیمونی و هنوز یه چیزایی یادت نرفته ولی بازم داری اشتباه میکنی
اگه پشیمونی واسه ی ترسته
چون احساس می کنی یه حمایت هایی رو از دست دادی
چون اگه یه روزی روزگاری هوس کردی از خدا یه چیزی بخوای روت بشه بگی
تو توبه می کنی چون غذ ا می خوای مثل بچه ای که پدرشم گول میزنه و با یه ببخشید ساده به خیال خودش همه چیزو تموم کرده
در حقیقت تو همون آدمی
این جور موقع ها هیچ راهی نداری. به توبه کردن هم که اصلا فکر نکن چون توبه ی گرگ مرگه
اینا رو من دارم میگم که از وقتی دست راست و چپمو شناختم بار گناهو مثل یه زخم چرکی مثل یه جراحت خیس دردناک روی تمام لحظه هام حس کردم
و همیشه دیر فهمیدم خیلی دیر
وجدان من همیشه خواب می مونه و وقتی دیگه همه چیز به کثافت کشیده شده اون موقع چشماشو آروم باز میکنه و چه باز کردنی
این جور موقعهاست که دوست داری مثل فیلما به خودت بگی تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودتی
ولی در اصل تو کسی هستی که همه ی کارا رو خراب کرده .تو چطور می تونی به خودت کمک کنی؟؟؟؟؟؟ .
تو کسی هستی که کوچک ترین اعتماد و امیدی نمی شه بهش داشت
اینجاس که دیگه می فهمی واقعا گیر افتادی
اینجا می فهمی که دیگه کارت تمومه
و تو توی تمام این مدت داشتی به خودت تیر خلاص می زدی
تو صد ها بار مردی
شما ها می فهمین دارم راجع به چی صحبت می کنم؟؟؟؟؟؟