روایت روزهای رفته را اینک از گلوگاه زمستان من شنیدم
چه تلخ
چه سیال
دشنام زمستان را با تمام نفس هایم شنیدم
پاییز را بی غزل سر کردیم
و در تمامی ایستگاه های جنون یگانه بیگانگان ما
تا اینجا که فریاد زدم:آهای در مجاری من مایع سرد انفصال جاری است
تنها زمستان غریبانه به داد قبرهای تنگ خاطره رسید
و قدردانی من یک آه سردغلیظ بود
چشم باز می کنم: دوباره طلوع دوباره گشایش
بر سر سکوت من چه آمد؟ آن روز که شتابان از مسلخ احساس گریختم.
من شمعدانی هایم را قطره های گرم ادراکم را کنار اجساد پوسیده ی فردا جا گذاشتم
از پیچ و خم های آن سکون
تا حدود پست این قله به اندازه ی هزار نگاه ناطق هزار کلمه سکوت فاصله بود
و من خسته ترین مسافران اجباری این قافله هستم
من فرشته هایم را در تاریکی تردید کشتم
و حالا پیکر من فریاد می زند :
تردید ریسمان خاطرات اصیل ازلی را نیز می جود
زمستان با آن دانه های مشبک ساده طنین وحدت به جان کوچه می ریزد
چنارها چه هویت گنگی دارند
زمستان است و من تا نیمه در لجن سر غرقگی خویش را هزار بار از یاد می برم
زمستان با آن دهان های نیمه باز گداخته ی مردمانش که بی دریغ بخار اندوه می فشانند
با آن کفش های گلی خسته که دیگر پایی ندارند
و با آن خورشید شرمناک روزهای تمام ابری
زمستانم که در تناوب فصول همیشه ناگاه می آیی و من پر از نبودن خویش می شوم
آن ابروان بلند وحشی را در حوالی همین تناوب های آشفته به من باز میگردانی؟
زمستانم انجماد زبانم را تنها به خاطر همان پیمان اساطیری منجمد پذیرفتم
زمستان است و من ناگاه فریاد می زنم: من تمام شده ام
ایلیاد28/8/85*************************************************آنجا خدا هست و صبح های پر از دود و خنکاو دختران ساده ی اصیلبا دستان کشیده ی مغمومبی شک آنجا بعد از خروسخوان شاهد رستاخیز مردمان ساده ی کوچک خواهم بودپرتوهای شگرف جسورسرما را بر تن من رسوا خواهند نمودو من از اصالت خاک به خاک می افتمآنجا که از چاه های عمیقش فقط آب می تراودآنجاست که من بارور خواهم شد و گرده هایم را بر تمام کائنات خواهم ریختآنجاست که گندم مفهوم ساده ی دلنشینی داردو من پاسخ تمام سوال هایم را تنها از آفتاب می گیرمایلیاد8/85